صدای قلب من
جایی است برای ابراز آنچه دوست دارم با دیگران در میان بگذارم.
می خواستم تو این پست درباره بار و چمدون بنویسم. مطمئنا برای مهاجرت و به خصوص اولین ورود، داشتن چمدون های قابل اطمینان خیلی مهمه. اگه خودتون قبلا تجربه چمدونی داشته باشین، خیلی بهتر اهمیتشو درک می کنین. مثلا من یه بار توی فرودگاه وین، وقتی چمدونمو تحویل گرفتم، یه گوشه اش خرد شده بود و با اینکه تونستم درخواست غرامت و اینا بدم، خیلی اذیت شدم. چون به هر حال دردسر حمل یه چمدون ناقص رو تحمل کردم. یه تجربه دیگه ام تو پرواز شیراز-تهران بود که چمدون برزنتیم دو دور تو نوار نقاله زد و من نشناختمش چون خیس آب شده بود! البته هر دوی این پرواز ها، هواپیمایی ایران ایر بود، اما به هر حال تو هر پروازی احتمال این مسائل هست و هر غرامتی هم که بهتون پرداخت بشه، جای وسایل خودتون رو نمی گیره.
از اونجایی که ما هر ماه مبلغی رو برای پیش بردن قسمتی از کارها و خریدهای مهاجرتمون کنار می ذاریم، این دفعه نوبت چمدون بود. البته به این معنی نیست که ما خیلی هولیم. نه؛ بیشتر برای اینه که اگه سر فرصت کاری رو انجام بدی و با حوصله، نتیجه بهتری می گیری و استرس هم کمتر می شه.
برای خرید چمدون چند تا نکته بود که ما مد نظر قرار دادیم. گفتم اینجا با شما سهمش کنم.
قبل خرید، بهتره که شما لیستی از چیزهایی که تمایل دارید با خودتون ببرید تهیه کنید. این چیزهای می تونه خیلی زیاد و یا خیلی کم باشه. کاملا شخصیه و من هیچ توصیه خاصی ندارم. می تونین همه این اقلام رو طبقه بندی کنین و تو یه فایل Excel وارد کنید. لیستی که ما تهیه کردیم این گروه ها رو داشت:
لوازم برقی، لوازم آشپزخانه، لباس، وسایل متعلق به بچه، وسایل تزیینی و یادگاری، آرایشی و بهداشتی، خوراکی، کتاب و مدارک و وسایل دیجیتال.
درست کردن این لیست مدتی طول می کشه و اصلا هم لازم نیست که شما تو مود رفتن باشین تا این کارو بکنین. فقط یه کاغذ و قلم نیاز دارید و چند دقیقه ای در هر روز. بعد از این کار شما باید ببینید که آیا می خواین بارتون رو Freight کنید یا نه. جواب این سوال خیلی تعیین کننده است. اگر جواب آره است، باید ببینید که چه چیزهایی ارزش فریت کردن داره. یکی از دوستان نوشته بود که هر چیزی که ارزش یک کیلوگرمش بیش از 10 دلار باشه. در چنین حالتی، شما به بار چمدونی خیلی مفصل احتیاجی ندارین و فقط وسایل شخصی اولیه و مقداری لباس بار چمدون ها رو تشکیل میده. منتها اگه نخواستین بار فریت کنین، بهتره در انتخاب پروازتون، مساله حداکثر بار مجاز رو در نظر بگیرین چون در این حالت هر کیلوگرم بار اضافی مجاز، اهمیت خیلی زیادی داره.
بعد از اینکه لیستتون آماده شد، باید حسابی وقت بذارین و ببینین تک تک چیزهایی که نوشتین واقعا لازمه ببرین یا نه؟ معمولا آدم درصد بالایی از لباس هاشو نمی پوشه. باید به این مساله فکر کنین. به طور معمول انتظار میره که بتونین 50 درصد لباس هاتون رو بذارین کنار. لباس هایی که از مُد افتاده، لباس هایی که تنگ یا گشاد شدن و لباس هایی که مناسب آب و هوای کشور مقصد نیست. مثلا پالتوهای خیلی گرم و کفش های سنگین و ... .
بر اساس فصل رفتنتون، می تونین یه سری از لباس های بردنیتون رو بپوشین و توصیه می شه که سنگین تر ها رو بپوشین یا تو دستتون بگیرین. در مورد کفش هم همینکارو بکنین تا بتونین بار بیشتری با چمدن هاتون ببرین. یکی از بهترین راه های کاهش حجم لباس ها، لوله کردنشونه. اینو من نمی گم و با یه سرچ ساده تو اینترنت می تونین عکس و حتی فیلم های لازم رو ببینین. البته این کار بیشتر برای لباس های زیر، لباسهای خونگی و لباسهای ضد چروک کاربرد داره. برای لباسهای گرونتر و ارزشمند، می تونین از کیسه های وکیوم استفاده کنین که اونم لِم مخصوص به خودشو داره. بهتره لباس های لول شده در قسمت پایینی و لباس های مهمتر در قسمت بالایی چمدون قرار بگیرن. برای لباس هایی که فرم خاصی دارن، مثلا فرم یقه در لباس های مردونه و قسمت هایی از لباس های زنانه که ترس از خراب شدنشون دارین، باید قرار دادن لباس های ریز و کوچک مثل جوراب، لباس زیر و کراوات، به حفظ شکلشون کمک کرد.
از لباس گذشته، نگاهی به ظرف و ظروفتون بندازین. شما برای استقرار اولیه و ماه های اول، نیازی به ظروف زیادی ندارین. به تعداد خودتون بشقاب و قاشق و ... بردارین. چون این وسایل معمولا سنگین هستن، به خصوص ظروف چینی و شیشه ای. در مورد وسایل دیجیتال، سعی کنین همه چیز رو با خودتون ببرین. فلش مموری، لپ تاپ، هارد اکسترنال و همه کابل های ارتباطی. می تونین یادگاری ها و وسایل تزئینیتون رو در سفرهای بعدی با خودتون ببرین. مثلا آلبوم های عکس و تابلو ها و یادبودها. اینطوری از آسیب های احتمالی در جابجایی های چند ماه اول در امان می مونن و شما هم سبکبارتر میشین. توصیه می کنم تا جایی که امکان داره، کلیه لباس های رسمی و کفشهای لازم رو ببرین و اگه ندارین حتما بخرین. برای آقایون لباس ها محدودتره و خانوم ها باید با تنوع بیشتری لباس ببرن. از همه مهمتر هم لباس بچه است که حسابی ببرین با خودتون و تغییر سایز بچه رو هم در نظر داشته باشین. بد نیست لوازم بهداشتی در حد نیاز ماه اول ببرین و در مورد لوازم آرایشی نظر خاصی ندارم و یه دوست خوب که تو فضای مجازی باید به اسم Ali B اسمشو شنیده باشین این وسایل آرایشی رو توصیه کرده: گل سر، کِش، کلیپس، لوازم آرایش برای شش ماه اول، رنگ مو، لاک ناخن، پد لاک پاککن. دوستان اگه تجربه هاشون رو سهم کنن ممنون میشم. می تونین یه سری خوراکی رو هم به لیستتون اضافه کنین. البته بذارینش برای آخر کار و اگه جا و وزنی باقی بود. مثلا پسته، خرمای بسته بندی شده، زعفران و ادویه جات که همه بسته بندی کامل و تایید شده داشته باشن.
مرحله بعدی، وزن کردن این چیزهاست. می تونین تو همون فایل اکسل که درست کردین، وزن چیزای مختلف رو یاداشت کنید. اینطوری دستتون میاد که بار حدودیتون چقدر میشه و چه حد از نیازهاتون برآورده می شه. ما نمی خوایم بار فریت کنیم و واسه همین، ابعاد بزرگترین قطعات بردنی رو هم اندازه گرفتیم. این کار واسه اینه که بدونیم چمدونی که می خریم چه سایزی باشه. مثلا اگه می خواین یه پلوپز با خودتون ببرین، یا جارو برقی و ...، چمدونتون باید بتونه این اقلام رو تو خودش جا بده.
نکته مهم دیگه، وزن خود چمدون هاست. باید توجه کنین که وزن بالای چمدون باعث میشه که نتونین بار بیشتری ببرین. از طرفی نمی تونین هر چمدون رو بیشتر از 23 کیلوگرم پر کنین. پس باید بار مجازتون رو تقسیم بر 23 کنین، تا بفهمین که چند تا چمدون مورد نیازه. مثلا اگه بار مجازتون 40 کیلو واسه هر نفره و 3 نفرین، نیاز به 5 یا 6 چمدون جداگانه دارین. معمولا 7 تا 10 کیلو به ازای هر نفر می تونین بار تو کابین ببرین. اینو هم به بار مجازتون اضافه کنین. قبل خرید چمدون به ابعاد مجاز خط پروازی که انتخاب کردین توجه کنین و ببینین چند تا چمدون خوب نیاز دارین و چندتا رو می تونین از جنس های ارزون بخرین. مثلا ما 2 تا جنس خوب خریدیم، و 3 تا خیلی معمولی که به اسم ساک حجاج تو بازار ایران معروفه. چمدون هم برندهای مختلفی داره. مثلا اگه سراغ Delsey برین، باید پول زیادی بدین. یه ست سه تایی Delsey که من قیمت کردم، به ترتیب 505000، 400000 و 300000 تومان بود که به نظرم منطقی نیومد که این همه پول واسش بدیم. جنس های ارزون تری هست مثل Pierre cardin و Antler. ولی ما نهایتا به Gabol رسیدیم که اسپانیاییه و با تخفیف دو تاشو 281000 تومان خریدیم. فروشگاه های شهر کتاب نمایندگی فروش این چمدون ها هستن. کاتالوگ تابستونه اش رو می تونین از اینجا دانلود کنید:
http://marketing.gabol.es/Travel_Summer_2012_baja.pdf
ساک حجاج رو هم دونه ای 20000 تومان خریدیم. این ساک ها برای بردن لباس های معمولی تر و بعضی وسایل حجیم و زمخت، خیلی به درد بخورن. فقط چرخ های مناسبی ندارن، و احتمالا نهایتا آدم رو اذیت می کنن، ولی صرفه جویی اقتصادیش طوریه که باید به طور جدی بهشون فکر کرد.
تجربه تلخ خودم در گذشته، بهم میگه که باید یه جورایی خیالتون راحت باشه که احتمال خیس شدن وسایلتون وجود نداره. پس حتما یه فکری به حال وسایل بکنین و خوبه که از پلاستیک و کاور لباس به اندازه کافی استفاده کنین.
خب، همه اینا که گفتم تئوری بود و ما نه وسایلمون تکمیله، نه چیزی رو بسته بندی کردیم و نه حالا حالا ها آمادگی رفتن داریم. خواستم که اینجا بگم که شاید چیزی به درد کسی بخوره. در ضمن دو تا کتاب به نام های Fearless Resume و Fearless Interview رو یکی از دوستان برام فرستاده و توصیه کرده قبل از اینکه پام به اونجا برسه بخونمشون. اگه خواستین آدرس ایمیلتون رو بذارین تا بفرستم واستون. اگه نخواستین آدرستون پابلیش بشه، خودتون کامنت خصوصی بذارین.
درباره انتخاب شهر، خیلی ها نوشتن. تمام وبلاگ های بچه های مهاجر و فروم هایی مثل مایگرنت هلپ که بلاگ ما رو هم فیلتر کرده (!)، مباحث زیادی رو مطرح کردن. منطق حکم می کنه که یه مهاجر به شهری بره که احتمال پیدا کردن کار توش بیشتره و بتونه سریعتر خودش رو با جامعه وقف بده و درآمد متناسب با مخارجش داشته باشه. خب، با این تفاسیر، ما که در کار مهاجرت آشخور بودیم و البته الان هم هستیم، شروع کردیم به گشتن تو سایت های کاریابی که واسه مهندسان مکانیک کار کجا پیدا میشه. با توجه به اینکه هر دومون هم رشته ای هستیم، از این نظر شهرهایی که کارخونه ها و تاسیسات نفتی و نیروگاهی داشتن بیشتر به دردمون می خورد. من تجربه ام بیشتر در زمینه اجرای تاسیسات پایپینگ غیرنفتی و خانومم در طراحی قالب های صنعتی و به خصوص قالب های صنایع خودروسازیه. با این اطلاعات، ما به این نتیجه رسیدیم که پرث در استرالیای غربی، بهترین مقصد برای ماست و بعد از اون بریزبین قرار گرفت و فهمیدیم که سیدنی و ملبورن و آدلاید که برا ایرانی ها شناخته شده ترند، مقصد مناسبی برای ما نخواهد بود.
قضیه همینطور پیش رفت تا قضیه ویزای تحصیلی خواهرم پیش اومد. خب منم در درجه اول سراغ دانشگاه های استرالیای غربی رفتم که نشد. بعدش دانشگاه Western Sydney پذیرش داد و ما ذهنمون خیلی به زندگی در سیدنی معطوف شد؛ چون به هر حال می خواستیم که با هم باشیم و باقی ماجراها رو که قبلا نوشتم. نهایتا خواهرم بورس از دانشگاه Southern Cross در Lismore گرفت، هرچند که به نظرم لیاقتش رو داشت که از دانشگاه های خیلی بهتری هم بورس بگیره. ولی به خاطر فشاری که روی رشته های علوم انسانی در ایران تو چند سال اخیر هست، امکان ارائه مقالات به ژورنال های خارجی براشون نیست و واسه همین حقشون ضایع میشه. به هر حال با اطلاعاتی که ما داریم، کسی قبلا از دانشگاه تهران و دانشگاه علامه که خواهرم لیسانس و فوقشو گرفته بود، بورس استرالیا رو در PhD of International Law نگرفته بود و چند نفری که خوندن با هزینه شخصی رفتن. بگذریم.
اطلاعات زیادی از شهر لیزمور تو اینترنت نبود و با گفته های دوستانی مثل علی و یه دوست از استرالیا برگشته به نام مسعود و ویکیپدیا، فهمیدیم که شهر بسیار زیباییه که مقصد خیلی از توریست هاست. این شهر جای زندگی برای ما نبود، چون اصلا صنعتی نیست، ولی با توجه به فاصله 200 کیلومتریش با بریزبین، گزینه خیلی مناسبی واسه ارمغان بود. این بود که بهترین انتخاب ممکن جلوی راه ما قرار گرفت و مقصد ما شد بریزبین آفتابی و شرجی. یه جایی مثل همین رشت خودمون که باروناش کمی کمتر از رشته و رطوبتش هم کمی کمتر.
اولین بار اسم بریزبین رو دو سال پیش تو بلاگ کوروش کبیر که الان خیلی کم می نویسه دیدم. مرجع خوبی بود و حیفه که الان حضورش تو فضای مجازی کم شده. بعدش هم علی از بریزبین نوشت و مریم هم سفری به اونجا داشت. سعید هم که قبل عید رفت و می دونم که دوستان و هموطنان نازنینی در بریزبین خواهم داشت. حالا ببینیم اوضاع چطور پیش میره و این خیالات ما سر از کجا در میاره. اون طوری که تا حالا پیش رفته و ما علیرغم مشکلات تونستیم این فرآیند رو موازی با زندگی عادیمون پیش ببریم، این امید رو بهم میده که در مسیر درستی هستیم و موفقیت دور از دسترس نیست.
پس با حداکثر امید و با حداقل توقعات از کشور مقصد، احتمالا نیمه دوم سال جاری رو در بریزبین خواهیم بود.- روزهای اول کار بود. کسی مرا صدا کرد و گفت از رودباری ها بترس! و دیگری گفت: شرق گیلانی ها ... هستن! آن یکی گفت که تالشی ها ... . خدای من! یعنی دوباره باید شاهد این چیزها می بودم؟ منی که این همه سال تنبیه شدم و خود را سرزنش می کردم که یکی از این جماعت به دور از انسانیت بودم، باز هم باید با اینها کار کنم؟
- توی کلاس نشسته بودم و به شاگردم که مشغول انجام تکلیفش بود، زل زده بودم. چه مرد نجیب و افتاده ای بود. بزرگ منشی از ظاهرش می بارید و درست از همان هایی بود که آنقدر رفتار انسانی ای داشت که آدم فکر می کند واقعا چهره زیبایی دارند. گفتم چقدر خوب است که آدم چنین دوستانی داشته باشد. خواستم بیشتر درباره اش بدانم. کتاب اسپیکینگ را برداشتم و به سرعت سر موضوعی رفتم که مخصوص کنجکاوی های گاه و بیگاهم است. گفتم: موافقید روی اسپیکینگ کار کنیم؟ از اینکه سکوت را در این کلاس یک نفره شکستم کمی جا خورد و با اشاره محترمانه سر تایید کرد. سنش را پرسیدم و تحصیلاتش را. دکترای ریاضی و عضو هیئت علمی دانشگاه. هرچه سعی کردم، نتوانستم از لهجه اش پی ببرم که اهل کجاست؟ رشت؟ لاهیجان؟ تهران؟ کجا؟ اگر می پرسیدم چه معنی داشت؟ سوال را طور دیگری پرسیدم. "شهر شما، رشت، از زمان کودکیتان تا کنون چه تغییری کرده است؟" . و پاسخ این بود: "من اهل تبریزم و اطلاعی از چگونگی رشت در گذشته ندارم".
خدایا، چقدر عوض شده ام. چقدر کوته بین بودم همین ده سال پیش. خوشحالم که اگر وجود داری، کمکم کردی که بپذیرم که آدم ها از هر نژادی و زبانی، یک استعداد و نبوغ دارند. به یک اندازه محترمند. خوشحالم که به من دید وسیعی دادی، که اینچنین دوستانی رنگارنگ از همه نژادها و ملیت ها داشته باشم. که نگویم هندی ها کثیفند و چینی ها کلاه بردار و یهودی ها نزول خور. که نگویم آذری نمی فهمد و آبادانی چاخان می کند و عرب استعداد ندارد. که دغدغه ام فارسی بودن نام آن خلیجی نباشد که میلیون ها سال است که آنجا افتاده و کاس بودن نژاد خودم برایم افتخاری نیافریند. خدایا، می خواهم انسان باشم. نه کشوری می خواهم، نه ملیتی و نه برچسبی. کمک کن اینگونه بمانم.
اینو هم بخونین:
http://alanegi.blogfa.com/post-102.aspxخواستم تو این پست، کمی از تجربه هام رو به عنوان کسی که زبانش در اول دبیرستان در حد فاجعه بود و فقط و فقط با self study تونست خودشو بکشه بالا و الان تدریس کنه، باهاتون سهم کنم. بدون هیچ ادعایی و خودم هم منتظر پیشنهادهای همه شما هستم که بتونم خودم رو ارتقاء بدم و همونطور که خواهید خوند، از تجربه های دوستان هم تو این نوشته استفاده می کنم.
هر کس زبان رو از یه روش یاد می گیره که ممکنه خیلی معمول نباشه. مثلا خود من، چون دبیرستان تو مدرسه ای بودم که همه بچه ها خیلی زبانشون خوب بود، همیشه از پرسیدن سوال در مورد زبان و حتی خوندن یه متن ساده تو کلاس امتناع می کردم. یعنی خجالت می کشیدم که مثلا یه خط ساده از یه متن ابتدایی رو با غلط می خوندم و حتی نمی تونستم معنیش کنم. این بود که شروع کردم به خوندن کتاب های داستان که همتون می شناسین که معمولا با نام Reader یا Penguin Reader تو بازار هستن. از Starter شروع کردم و معتادش شدم. نتیجه این شد که دایره لغاتم وسیع شد مهارت خوندنم خیلی خوب شد، ولی همه کلمات رو با تلفظ مزخرف خودم بلد بودم و از اونجایی که کتاب های مدرسه هم هیچ کاری واسه افزایش مهارت گفتگو و شنیدن و حتی نوشتن دانش آموز انجام نمی دادن، من تو اون زمینه پیشرفتی نداشتم. ولی تونستم تو کنکور دانشگاه همه سوالات رو جواب بدم که خیلی بهم اعتماد به نفس داد. نوشتن و نامه نگاری رو هم تو این محل کارم یاد گرفتم و اونم به خاطر فشار کار پروژه با استاندارد های ایرانی بود که منی که 3 ماه بود مشغول به کار بودم باید نامه Claim یه تجهیز رو می نوشتم و فقط با خوندن نامه های مشابه خارجی تو آرشیو درب و داغون اینجا و کپی کردن و یه کم جسارت بود که راه افتادم و بگذریم که بعد ها یه دوست نازنین هندی به نام Raam که یه سالی مدیر یه سالنمون بود، کلی بهم چیز یاد داد. Speaking هم ماجرای خودشو داشت. مثل همه زبان آموزا، همیشه ولع حرف زدن با خارجی ها رو تو دوره دانشجویی داشتم، تا اینکه تو این شرکت سر و کارمون به آلمانی ها، اتریشی ها و هندی ها افتاد و بعد ها کروات ها و ایتالیایی ها هم اضافه شدن. منو هم از روز اول با اونا می ذاشتن چون به نظرشون خوب حرف می زدم و اینطوری بود که ترسم ریخت و بعدش یکی از 6 نفری شدم که واسه دوره راه اندازی کارخونه فرستادنم اتریش ( 6 نفر اشینیک!) . اینا رو گفتم که بدونین من همینطوری زبان یاد گرفتم و نه کلاسی در کار بود و نه مطالعه هدفمند و ... . این بود که من اصلا گرامر رو به صورت فرمول و این چیزا بلد نبودم. اسم اجزاء جمله رو نمی دونستم. ساختار درست رو به کار می بردم، اما نمی تونستم واسه کسی توضیح بدم که چرا این ساختار واسه اینجا درسته. پس هرکس راه خودشو داره. ولی اینطوری یاد گرفتن باعث می شه که آدم از بعضی مهارتها غافل بشه. مثل من، که از لیسنینگ غافل شدم تا موقع امتحان آیلتسم که دیگر طرف مقابلی در کار نبود که حرفشو تکرار کنه و ... . با اینکه نمره ام تو لیسنینگ 7 شد و به نظر قابل قبوله، هنوز که هنوزه من لیسنینگ خودم رو در اون حد که خودم می خوام نمی دونم. همین مساله واسه گرامر هم درست بود. امتحان باعث شد که من گرامر رو به صورت اصولی بخونم و یاد بگیرم. البته لایه های سطحیشو، که غیر بومی ای رو نمی شناسم که عمیقا مسلط باشه به گرامر. اما لیسنینگ همونطور که خیلی از بچه ها می گن، اینقدر مهمه که پاشنه آشیل اغلب مهاجرا – لااقل از نوع ایرانیشونه. و منم به همین خاطر بعد امتحانم هر روز لیسنینگ کار می کنم. حالا یه سوال مهم اینه که باید به چی گوش کنیم؟ به نظر من، گوش دادن به هر چیزی به درد نمی خوره و اصلا تاثیری نداره. مثلا شنیدم که بعضیا می گن که آهنگ انگلیسی گوش کن، یا اخبار انگلیسی تماشا کن، یا هر روز رادیو سیدنی رو گوش کن و ... . به نظرم، بهتره وقتی رو که صرف این کار می کنیم، واسه recording هایی بذاریم که برای این کار طراحی شدن. ممکنه یه track 5 دقیقه ای از نیم ساعت اخبار مفیدتر باشه. در مورد فیلم و سریال هم، همینطوره. بهتره که مثلا یه قسمت رو چند بار ببینین و جنبه تفریحیش رو بذارین کنار. سعی کنین زبان و لهجه آدما رو آنالیز کنین. در حد خودتون. کسی از شما انتظار نداره خدا باشین و یا زبان شناس. شما باید خوب بفهمید در درجه اول و در درجه دوم خوب تقلید کنید. منابع خوب و استاندارد واسه لیسنینگ نسبت به بقیه مهارتها، محدودتره، ولی چند تا منبع عالی رو بهتون پیشنهاد می کنم:
- می تونین از وبسایت تلویزیون ABC استرالیا، PODCAST های آموزش زبان انگلیسی رو دانلود کنین.
http://australianetwork.com/englishbites
دامون تو این پست خوب توضیح داده.
http://damoniran.blogfa.com/post-177.aspx
خوبی پادکست های ABC اینه که به لهجه استرالیاییه و قسمت های مختلفی داره. مثلا 10 تا ویدئو درباره حیات وحش استرالیا، 13 تا درباره انگلیسی در محل کار و چندین ویدئو برای آموزش اسپیکینگ در آیلتس داره؛
- تلویزیون فارسی اسمشو نبر هم (!) یه بخش آموزش زبان داره که خودش به چند قسمت تقسیم می شه. جدیدترین قسمتش یه سری ویدئوی کوتاه با دو موضوعه که سری اول اسمش Words in the news که هر هفته یه خبر رو به صورت آموزشی و معرفی 5 لغت پخش می کنه و توضیح می ده و سری دوم اسمش Talking sport که با تمرکز روی المپیک 2012 لندن، یه سری لغات رو معرفی می کنه. توی قسمت سمت چپ صفحه هم چند تا لینک هست که یکیشون به اسم «مجموعه آقای معلم»، ویدئوهاییه که گهگاه منتشر میشه و معمولا به مناسبت روز خاصی. مثلا سال نو یا هالووین و ... .
http://www.bbc.co.uk/persian/learningenglish
- شورای فرهنگی بریتانیا یا همون British Council که یکی از برگزار کنندگان آیلتسه، یه سری پادکست صوتی تو وبسایتش به صورت فایل mp3 داره که به همراه فایل متنی pdf در دسترس و قابل دانلوده. تعدادشون حدود 100 تاست و بسیار مفیدن و به علاوه هر کدوم چند تا سوال به صورت True/False دارن که واسه تمرین تست زنی هم خیلی خوبه.
http://www.britishcouncil.org/professionals-podcast-english-listening-downloads-archive.htm
- بخش جهانی تلویزیون اسمشو نبر هم یه بخش آموزش زبان داره که می تونین پادکست های صوتی با عنوان Talk about English رو به همراه فایل متنی ازش دانلود کنید و گوش کنید. این فایل ها درباره موضوعات مختلفه که علاوه بر افزایش مهارت، جنبش آموزش زبان هم داره. مثلا یه سری از موضوعات واسه اینه که چطور Listener بهتری باشیم. یا درباره موضوعات مختلف تو اخبار انگلیسی و لغات فرهنگی، سیاسی و اجتماعی و غیره مطلب داره. هر فایل حدودا 11 دقیقه است و به نظر من معرکه است.
www.bbc.co.uk/worldservice/learningenglish/general/talkaboutenglish
- همه اینایی که بالا معرفی کردم، انگلیسی رو با لهجه بریتانیایی و به طور خاصتر استرالیایی صحبت می کنن. اگه علاقه مند به لهجه استکباری-آمریکایی بودین، می تونین پادکست های English Cafe استفاده کنین. من خودم برام لهجه آمریکایی اولویت نداشت و هنوز گوش نکردم، و فایل هاشو یکی از شاگردام بهم داد.
http://www.eslpod.com/website/show_all.php?cat_id=-39570
- مجموعه دیگه ای از بخش انگلیسی صدای آ.م.ر.ی.ک.ا قبلا منتشر شده بود که تم خبری داره و تعداد قابل توجهی Recording درست و حسابی داره که اونم فایلاشو دارم فقط.
- گوش کردن به کتاب های صوتی یه راه دیگه است که البته خیلی وقت گیره. اگه لینکی داشتین معرفی کنین.
خب، یه کم واسه یه پست طولانی شد. اگه طرفدار داشت، احتمالا درباره مهارت های دیگه هم کمی بنویسم.
پی نوشت: تو این چند شب، سیاره زهره و مشتری به نزدیکترین فاصله ممکن از دید ناظر زمینی می رسن. فرصت تماشا رو از دست ندین. وعده ما، دم غروب، آسمان جنوب و جنوب غربی!
مدارک نهایتا به کمیته پذیرش ارائه شد و دو هفته بعدش بود که یه ایمیل اومد که درخواست بورس IPRS رد شد ولی جلسه برای بورس APA در سال آینده برگزار می شه.
واسه ما خیلی ضد حال بود که بورس رد شد، ولی دلو زدم به دریا و ازشون تخفیف بیشتری خواستم و در جواب رییس دانشکده ایمیلی داد و کل شهریه 4 سال رو تخفیف داد و به اصطلاح Tuition fee waived شد. تو این مرحله بود که ما خوردیم به تعطیلات ژانویه استرالیا و دانشگاه که عملا از 15 دسامبر تا 15 ژانویه تعطیل بود و نه خبری بود و نه ایمیلی. اواخر ژانویه بود که نامه رسمی پذیرش دوره PhD ایمیل شد بهم. همراه با نامه یه فرم پرداخت هزینه بود، یعنی فقط 2000 دلار استرالیا برای بیمه درمانی کل 4 سال. تو این مرحله ما وارد فاز جدید و اعصاب خرد کنی از ماجرا شدیم و اون پرداخت این مبلغ بود. همونطور که می دونین بانک های ما همه تحریم هستن و صرافی ها هم به شدت محتاطانه عمل می کنن و از طرفی پول رو به اسم واریز نمی کنن. یعنی اسم شما رو به عنوان پرداخت کننده درج نمی کنن. این بود که از یکی از دوستان در آلمان خواستم که از طریق یه بانک آلمانی این کارو انجام بده. که با کارمزدش، دقیقا 1800 یورو از حساب دوستم کم شد. منم از اینجا 1800 یورو به حساب دوستم ریختم. هر یورو حواله ای رو 200 تومان بیشتر حساب کرد و 80 یورو هم کارمزد گرفت و با در نظر گرفتن کارمزدی که از آلمان به استرالیا کم شد، هر دلار استرالیا واسمون 2580 تومان در اومد که واقعا سنگین و دیوانه کننده است... .
همراه با همون ایمیل، جزییاتی درباره زندگی در شهر مقصد، نحوه ثبت نام برای خوابگاه، درخواست کارت دانشجویی و دوره آشنایی برای دانشجویان تازه وارد درج شده بود که درباره موضوع خوابگاه اگه اطلاعات قابل عرضه ای بود، اینجا خواهم نوشت.
بعد این مرحله، رسید حواله پول رو واسشون ایمیل کردم و اونا هم یه تاییدیه ثبت نام (Confirmation of Enrolment) ارسال کردن و این مدرکی بود که برای ارسال به سفارت و درخواست ویزای دانشجویی، نزدیک 9 ماه دنبالش بودیم . تو این مدرک، اسم دوره، زمان شروع و پایانش، مبلغ کل شهریه، شهریه ای که باید دانشجو بپردازه، شماره دانشجویی، مدت زمان پوشش بیمه درمانی، نمره آیلتس و جزییات بورس و کمک هزینه اعطاء شده درج می شه و بطور خلاصه به CoE معروفه.
فکر می کنم همه جزییات این پروسه رو توضیح دادم و اگه به درد یه نفر هم بخوره برام بسه. پست هایی در آینده درباره فرآیند گرفتن ویزای دانشجویی استرالیا برای دوره PhD، خوابگاه ها، بلیط و پرواز می نویسم که سعی می کنم متفاوت از نوشته های گذشتگان باشه و اگه چیز به درد بخوری پیدا نکردم، اصلا ننویسم.
خیلی ها وقتی شروع به نوشتن دریاره این فیلم کردن، مستقیما ربطش دادن به مهاجرت. به زوجی که یکیشون می خواد بره و اون یکی که نمی خواد بره و این ریشه اختلافه. حتی یه نقد که از هالیوود ریپورتر خوندم هم اینطوری بود. اما به نظر من این فیلم یه فیلم مهاجرتی نبود، یه فیلم عمیق از روابط انسانی بود در جامعه جهانی. اگر درباره مهاجرت بود، اینقدر جهانی نمی شد که مثلا دخترخاله ام از فرانسه بگه که سینمایی که برای تماشای فیلم رفته بودن پر بوده و یه زوج استاد دانشگاه در حین نمایش فیلم وقتی فهمیدن که 2 تا ایرانی طرفشون هستن، به شام دعوتشون کنن. هنر این فیلم، در یک گام این بود که ایرانی رو یک انسان مثل همه مردم دیگه دنیا نشون بده. یه انسان با تمام ضعف ها، قوت ها و ترس ها. و در درجه بعدی و مهمتر، بیاد و چالش در رابطه یک زوج رو نشون بده. چالشی که مهاجرت تنها و تنها یه بهانه است براش. خیلی ساده مهاجرت در مراحل بعدی فیلم جای خودش رو به چیزهایی دیگه ای می ده. به دادن دیه، گرفتن رضایت، دروغ و ... . همه اینا نشون می ده که زندگی دو تا انسان در جامعه امروز، می تونه به سادگی با عشق آغاز بشه و به خاطر کوتاهی ها و سهل انگاری های جزیی رفته رفته سرد و سردتر بشه. تا جایی که تنها نقطه اشتراک دو نفر، به نفر سومی به نام فرزند بستگی داشته باشه. این فیلم خیلی دیگه از برشهای اجتماعی جامعه ایرانی رو هم نشون می ده، اما به نظر من، اون چیزی که جهانیش کرد، نه این موضوع، که درون مایه اش بود. یه خطر بزرگ برای انسان قرن بیست و یکم، یک جدایی... .
این پستم درباره همین مطلبه که شاید واستون جالب باشه.
کشف استرالیا، محصول جانبی یه سفر علمی بود. قبل از اینکه توضیحش بدم، بهتره چند کلمه ای درباره موضوع اون اکتشاف توضیح بدم. اواخر قرن هجدهم، هیجان اکتشافات علمی سراسر اروپا رو فرا گرفته بود و یکی از این مسائل بسیار مورد توجه، نجوم و جایگاه زمین و ستارگان در عالم کائنات بود. بر اساس پیشبینی ستاره شناسان برجسته مثل کپلر قرار بود که مقارنه سیاره زهره و خورشید صورت بگیره. مقارنه در اصطلاح نجومی، به معنی نزدیک شدن دو جرم آسمانی از دیدگاه ناظر زمینیه. مقارنه ای که اون روزها نقل محافل بود، از این نظر خاص بود که قرار بود زهره از جلوی قرص خورشید عبور کنه. یعنی یه لکه سیاه روی چهره خورشید ایجاد بشه. این اتفاق هر بیش از صد سال یکبار اتفاق می افته. ستاره شناسان اون زمان می خواستن با استفاده ازاین پدیده، فاصله زمین تا خورشید رو اندازه بگیرن. به همین دلیل کشتی های مختلف توسط کشورهای مهم اون زمان از جمله کشتی انگلیسی کاپیتان کوک راهی اقیانوس ها شدن تا بهترین و طولانی ترین زمان این پدیده رو مشاهده کنن. مقصد کاپیتان کوک، جزیره تاهیتی بود و نقطه ای از اونجا این پدیده رو در سال 1769 تماشا کرد امروزه Point Venus نامیده میشه. کاپیتان کوک بعد از این اکتشاف، به سفرش به سمت غرب ادامه داد و تو راه به استرالیا رسید. راستشو بخواین، هیچوقت فکر نمی کرد که به خاطر این اتفاق، به شهرت اینچنینی برسه!
حالا ما بچه های این دوره زمونه، این شانسو داریم که پدیده گذر زهره رو در حدود ساعت 7 تا 10 صبح روز 17 خرداد با چشمای خودمون بعد از این همه سال ببینیم. اگه دوست داشتین این کارو انجام بدین، نیاز به یه عینک مخصوص مشاهده خورشید دارین و اگه نخواستین اونقدر پول بدین، می تونین یه شیشه جوشکاری سیاه نمره 12 یا 14 (14 امن تره) بخرین و با خیال راحت ساعتها از مشاهده این اتفاق تاریخ ساز لذت ببرین و یادی از کاپیتان کوک بکنین!
برچسبها: استرالیا, نجوم
برچسبها: مهاجرت
- الو، سلام. خوبی؟ تا یک ربع دیگه اونجام. آماده باش.
دنده یک و حرکت.
- بابایی، کجا می ریم؟
- می ریم دنبال عمه عزیزم.
مه خیال انگیز رشت و چراغ قرمز پنجاه ثانیه ای. ساعد دو دستم را روی فرمان گذاشتم و به بدنم کش و قوسی دادم. آه که این روزها چقدر پر است. چقدر این روزها را کم می آورم. چرا هم اکنون؟ چرا در سی سالگی تنگ بودن وقت را حس می کنم؟ چرا در سی سالگی است که اینچنین محو خاطره لحظه های کوچک و بسیار ریز گذشته می شوم؟
- بابایی، اون جا چیه؟ ( و با دست کوچکش به بنای یادبود شهدای مشروطه گیلان اشاره می کند)
- چند تا آدم خوب بودن؛ 100 سال پیش. الان دیگه نیستن عزیزم. اینجا رو درست کردن که ما یادمون باشه که اونا آدمای خوبی بودن. ( و خودم را تا مغز و هیکل پسرم کوچک می کنم و از دریچه ذهن او می بینم که این بنا چقدر بزرگ است).
- آها، چند تا آدم خوب بودن. این واسه اینه که یادمون نره. (و زیر لب تکرار می کند).
- آره عزیزم.
چند دقیقه ای می گذرد. پشت چراغ قرمز بعدی ایستاده ام. رو به پسرک کوچک دو و نیم ساله ام می کنم.
- یادت می مونه بابا؟
- آره. یادم می مونه.
حال منقلب مرا درک می کند، با عقل کوچک دو و نیم ساله اش. دو دستش را به سمتم دراز می کند تا بغلم کند. کمربند ماشین اجازه نمی دهد که به سمتم بیاید. به طرفش خم می شوم. دستانش را دور گردنم حلقه می کند و می گوید:
- من دوسِت دارم بابا. یادم می مونه. نگران نباش.
و نگران نخواهم بود اگر پسرم همیشه یادش بماند؛
شبی مه آلود ، پشت چراغ قرمز، پشت دریاها و ...
سرزمین مادری.
مزار شهیدان راه آزادی مدفن چهار تن از مدافعان رشت در زمان مشروطه است که به دست روسهای تزاری دستگیر شده و به دار آویخته شدند. چهار شهید راه آزادی عبدالعزیز شریعتمداری تالش، میرزا یوسف خان جوبنه ای، صالح خان مژدهی و کاظمعلی روستا هستند. مزار این شهیدان سابقا در حیاط بیمارستان پورسینای رشت قرار داشت و بعدها با سرمایه آقای مهندس متقالچی از بیمارستان تفکیک شد.
در محل مزار، سنگ نوشته ای به نقل از مورخ بزرگ گیلان، ابراهیم فخرایی، به چشم می خورد:
« روز 13 صفر سال 1330 هجری قمری، یک ساعت قبل از ظهر، متهمین را با دو عراده توپ قنسولگری روس، به محل اعدام قرق ناصریه رشت بردند، یک افسر روسی تقصیر متهمان را شرح داده و حکم اعدام را قرائت کرد و منشی قنسولگری روس جملات افسر مزبور را ترجمه کرد و سپس بیگناهان نامبرده را با کمال قساوت به دار زدند و در صحرای ناصریه آنجا که اکنون بیمارستان پورسیناست بدون رعایت آداب مذهبی چال کردند».
برچسبها: دلنوشته ها, مهاجرت
تنها بیست و ساعت پس از پیاده شدن از کشتی در مغرب استرالیا، راه طولانی ای را در پیش گرفتیم، و پس از اینکه صحرای «نالابار» را پشت سر نهادیم به شهر «ملبورن» رسیدیم، اما چند ماه پیش از این که المپیاد جهانی در آنجا آغاز شود ناچار با ادامه مسافرت شدیم، زیرا هدف ما دو نفر با شرکت در المپیاد مغایرت داشت.
از «کانبرا» پایتخت نوبنیاد استرالیا گذشتیم و به شهر «سیدنی» گام نهادیم، در امتداد آن راه ها آنقدر درخت اکالیپتوس به چشممان خورد که دیگر به راستی خسته مان کرده بود... .
اگرچه دیدار آن شهرها با لطف بسیاری که داشتند برای ما بسیار مغتنم بود. در سیدنی با آقای قادری که تنها خانواده ایرانی مقیم آن جا بود ملاقات کردیم و روزهای خوشی را با او گذراندیم، روزی که مصادف با «سیزده بدر» بود بار و بنه را بستیم و به اتفاق خانواده آقای قادری روانه یکی از پارک های کنار شهر شدیم، اما در آنجا برای آتش کردن سماور دچار دردسر شدیم چون زغال وجود خارجی نداشت، و کسی تریاک هم نمی کشید! ناچار از چوب استفاده بردیم و با زحمت بسیار سماور را به راه انداختیم، دودی که از تنوره سماور بیرون می زد کور کننده بود، و چند دقیقه بعد متوجه شدیم که یک عده پانزده نفری با کنجکاوی فراوان جلو می آیند و به ما نگاه می کنند، در آن روزها چون موضوع «قمر مصنوعی» مطرح بود، آنها فکر کرده بودند که آن سماور مدل قمر مصنوعی است!
راستی اگر آقای قادری و خانواده او نبودند به ما خیلی سخت می گذشت، زیرا مردم آنجا هیچ علاقه ای به معاشرت ندارند چه بسا دو همسایه دیوار به دیوار که بیست سال در کنار یکدیگر زندگی کرده اند اما نام های همدیگر را نمی دانند و هرگز هم نمی خواهند بدانند!
بر حسب اتفاق روزی با یک استرالیایی گفتگو می کردیم و هنگام صحبت قدری حاشیه رفتیم و گفتیم همه چیز استرالیا و مردمانش پسندیده است، جز اینکه مردم با هم معاشرت نمی کنند و یکدیگر جوشش ندارند... .
آن مرد که پیدا بود از حرف ما خوشش نیامده است جواب داد: « شما بروید داخل آن هتلی که در سر پیچ است و کمی پول خرج کنید و ببینید چگونه دختران زیبا با شما می جوشند!».
که البته او هم مانند بسیاری از مردها افکارش فقط در اطراف این نوع مسائل چرخ می خورد و به همین سبب چون ارتباطات انسانی را تنها در این نوع معاشرت ها می دانست، نام و نشانی آن هتل را می داد!
راستی، وقتی درست فکر می کردیم می دیدیم که تمدن زیاد هم چنگی به دل نمی زند، مثل این است که از میوه های تمدن خیلی برخوردار شده ایم، و دیگر داریم چوب تمدن را می خوریم زیرا تمدن کنونی چنان تاثیراتی در مردم به جای گذاشته است که جز مادیات به هیچ چیز دیگر فکر نمی کنند، گویی نعم و لذایذ دنیا را فقط در مادیات می دانند و بس! تا آنجا که گاهی انسان از همنوع خودش شرم زده می شود...
ادامه دارد...
پی نوشت (۱): کسی خبر داره که خانواده قادری و اسلافشون و مغازه فرش فروشیشون هنوز تو سیدنی هست؟
پی نوشت (۲): لاج آنلاین ما هم اکنون ۱ ساله شد.
برچسبها: استرالیا, مهاجرت
بعدش هم گفت که چک های روتین داره رو پروندت انجام میشه و احتمالا تا سپتامبر ۲۰۱۲ طول میکشه بعدش ازت مدیکال و سوپیشینه می خوام! یعنی قراره سکوریتی چک ما ۱ سال طول بکشه؟! اگه دروغ بگه و بخواد منو از سر خودش تا یه مدت وا کنه٬ که طبیعیه و حق داره حتما٬ اگه راست بگه هم که چه بهتر! با این وضع قیمت دلار٬ پول بلیطمون هم به زور جور میشه و احتمالا باید کنار خیابون بخوابیم! به هر حال دوستان اگه یه کنار خیابون اکازیون سراغ دارند در شمال شرق نیوساوث ولز یا جنوب شرق کویینزلند٬ ما رو در جریان بذارن!
برچسبها: استرالیا, مهاجرت
باری بر اثر سرسختی طبیعت بیشتر نقشه های فیلیپ نقش بر آب شد، به خصوص وقتی که دست به کار ارتباط با نقاط گوناگون کشور زد، و خواست خطوط شوسه و راه آهن احداث کند، خود را در برابر این اقدام حقیر یافت، زیرا کسی نمی توانست در آن بیایان های خشک تاب و تحمل بیاورد، اما ناگهان اندیشه بکری به خاطر فیلیپ رسید و آن را عملی ساخت. او با یک نقشه درست و دقیق عده ای از افغان های قوی هیکل را با شترهایشان به استرالیا آورد، زیرا تنها شتر است که می تواند در این بیابان ها دوشادوش انسان کار و فعالیت کند و صدها راس از آنها به زودی دست به کار راه سازی و احداث خطوط شوسه زدند، حتی برخی از مردم بارهای خود را در مغرب بر پشت شترها می گذاشته و تا مشرق این سرزمین پهناور حمل می کردند، و بدین ترتیب باید اذعان داشت که نخستین مدارج ترقی استرالیا مدیون فعالیت شتربانان افغانی است، اما پس از آن که اختراع اتومبیل و نیروی احتراق بنزین کار را آسان کرد، در نتیجه افغان ها شترها را رها کرده و به کارهای سود آورتری پرداختند، امروزه در مناطق شمال استرالیا هزاران شتر وحشی در بیابان ها به سر می برند که گاهی خسارات هنگفتی هم به بار می آورند چون این شترها پس از آزاد شدن بر اثر محیط مساعد و خورد و خواب و آسایش به تکثیر نسل پرداختند و حالا در روزهای تابستان که کم آبی آنان را ناراحت می کند به دهکده ها حمله آورده و کودکان را زیر پاهای پهن خود خرد و خاکشیر کرده و آنچه را در سر راه خود ببینند از بین می برند و به همین سبب دولت استرالیا پیوسته با این حیوان وحشی مشغول مبارزه است و به کسانی که کله شتری بیاورند، جایزه می دهد!
اکنون از هزاران افغانی، شاید عده بسیار کمی – در حدود بیست و پنج هزار نفر – در استرالیا باقی مانده اند که آنها هم پیر و از کار افتاده هستند و از دولت حق تقاعد دریافت می دارند. و اما از میان رفتن افغان ها چند علت اساسی دارد، یکی آن که زنان نسل اروپایی به هیچ وجه حاضر به ازدواج با افغان ها نبودند و عده ای از آنان نیز چون می خواستند در وطنشان به خاک سپرده شوند، پس از چهل یا پنجاه سال به افغانستان بازگشتند.
به سوی شهرهای بزرگ
وقتی کشتی ما پهلو گرفت اعضای اداره مهاجرت و گمرک بالا آمدند و یک ساعت بعد تشریفات معمولی پایان یافت و آماده شدیم که از کشتی پیاده شویم. در همین هنگام یک جوان «اتو کشیده» جلو آمد، با کمال ادب دست ما را فشرد، و ورودمان را به کشورشان خوش آمد گفت. ما نگاهی به یکدیگر انداختیم، و از محبت و طرز رفتار پسندیده او غرق شادی شدیم. چند لحظه بعد جوان مزبور پرسید که آیا اتاقی در هتل رزرو کرده اید یا نه؟
معلوم است که ما جواب منفی دادیم و او افزود:
خیلی خوب، پس خیالتان راحت باشد، چون منزل بنده برای پذیرایی شما آماده است! و آن وقت بدون درنگ وسایل ما را برداشت و از پلکان کشتی سرازیر شد، ما هم به دنبال او روان شدیم، در پایین پلکان وقتی که خواستیم وسایل را پشت موتورسیکلت ها ببندیم آن آقا پسر مانع شده و گفت: «چرا زحمت می کشید؟». و آن وقت با دست اشاره ای با اتومبیل سیاه رنگش کرد و دقیقه ای بعد وسایل ما را در اتومبیلش گذاشت و ما نیز دنبالش روانه شدیم.
آن روز بعد از ظهر حمام خوبی گرفتیم، و در ساعت هفت بعد از ظهر شام را به داخل اتاقمان آوردند، به خلاف انتظار شام دو نفره بود، و از میزبان ما خبری نبود، چیزی مثل شک و تردید به قلبمان چنگ زد، اما به روی خودمان نیاوردیم، البته ما داستان های فراوانی پیرامون آداب معاشرت استرالیایی ها شنیده بودیم، اما پیش خود فکر می کردیم که در این دنیای پهناور همه جور آدمی پیدا می شود، و نباید تر و خشک را با هم سوزاند.
اما بامداد روز بعد، وقتی سینی چای و صبحانه را آوردند، یک برگ کاغذ هم جلب توجه می کرد، آن را پشت و رو کردیم و با دقت خواندیم و آن صورتحساب ما بود!
برای هر نفر پنج پوند استرالیایی در نظر گرفته بودند، خواب و شام و صبحانه! که هر پوند استرالیایی معادل 185 ریال است!
از دیدن آن صورتحساب دستی به کله های خود کشیدیم که ببینیم در آنها از «شاخ» خبری هست یا نه؟ سپس سراغ جوان شیک پوش را گرفتیم که با صراحت پاسخ دادند که چون کشتی دیگری وارد بندر شده برای دعوت از مهمانان تازه به آنجا رفته است! آن وقت فهمیدیم که چطور با نهایت سادگی گول مهمان نوازی آنها را خورده و چه كلاه گشادي به سرمان رفته است!
ادامه دارد...
برچسبها: استرالیا
روزنامه ها
استرالیا کشوری است که انتشار مطبوعات در آن گسترده و اصل آزادی بیان بر آن حکم فرماست. هر استرالیایی به طور متوسط 5 ساعت و 12 دقیقه در هفته را صرف خواندن مطبوعات می کند و این آمار بسیار چشمگیر است. نخستین روزنامه استرالیا با نام Sydney Gazette در سال 1803 منتشر شد. در سال 1964، روپرت مرداک، غول رسانه ای دنیا که 17 روزنامه و 70 درصد کل رسانه های استرالیا را در اختیار دارد، روزنامه ملی The Australian را منتشر کرد که در کنار The Australian Financial Review تنها روزنامه های سراسری استرالیا هستند. روزنامه های ایالتی و محلی اما بسیار پر تعداد و متنوع هستند که از این بین می توان به The Sydney Morning Herald، The daily Telegraph، The Age، Herald Sun و Brisbane News اشاره کرد.
روزنامه فرانسوی زبان Le Courier Australien قدیمی ترین روزنامه غیر انگلیسی زبان استرالیاست که از سال 1892 تا کنون منتشر می شود.
هفته نامه خلیج پارس، چاپ سيدنی، به ادعای خود روزنامه، پرخواننده ترين هفته نامه فارسی زبان در استرالياست. اين هفته نامه با شمارگان ۷۰۰۰ نسخه، عمده فعاليتهای فرهنگی، سياسی و اجتماعی جامعه ايرانی در استراليا را پوشش می دهد.
مهمترین شخصیت های مطبوعاتی
مرداک صاحب روزنامه های آمریکایی وال استریت ژورنال، نیویورک پست و پنج روزنامه بریتانیایی نیز هست که عملکرد رسانه های زیر نظر او در کسب اطلاعات با پرداخت رشوه و شنود مکالمات تلفنی و روش های ناموجه دیگر، رسوایی بزرگی در بریتانیا آفرید که دولت و مجلس بریتانیا را به واکنش وا داشت.
اما جنجالی ترین شخصیت رسانه ای و مطبوعاتی در استرالیا بدون شک یک کویینزلندی به نام جولیان آسانژ است که با راه اندازی سایت افشاگر ویکی لیکس، دنیای رسانه ها رو در سال جاری میلادی دگرگون کرد. آقای آسانژ در حال حاضر در بریتانیا به اتهام تجاوز جنسی در حبس خانگی است.
منابع:
- تلویزیون فارسی بی بی سی؛
- ویکیپدیا انگلیسی؛
- سایت Migrant Help؛
- روزنامه خلیج پارس؛
- A brief History of Australia؛
- The little book of Australia.
پی نوشت (۱):
تو این هفته افتخار ملاقات یه همسفر وبلاگ نویس٬ یعنی بابک عزیز و همسرشون رو داشتم. از این ملاقات خیلی خوشحال شدم و برام جالب بود این نقاط شباهت بسیار بین بچه های مهاجر. براشون بهترین ها رو آرزو می کنم.
پی نوشت (۲):
یلدا٬ مبارک! به امید اینکه شادی هاتون مثل یلدا در ایران طولانی و غم هاتون مثل یلدا در استرالیا کوتاه باشه...
برچسبها: استرالیا, مهاجرت
پس از این که کاپیتان کوک مظفرانه از سفر اکتشافی خود بازگشت و مراتب را به اطلاع دولت انگلستان رساند، امپراتور بریتانیا، مردی به نام فیلیپ را به عنوان نخستین حکمران به سوی استرالیا فرستاد. وی چند خرگوش و خوک تهیه کرد و هنگام عبور از اسپانیا پانزده راس گوسفند مرینوس را هم به همراه برداشت که در تغذیه و سایر نیازمندی های بشر نقش موثری دارند.
در اندک زمان به سبب مساعد بودن آب و هوا، پانزده راس گوسفند او به یکصد و پنجاه میلیون افزایش یافت! و امروزه اساس اقتصاد استرالیا بر صدور پشم مرینوس استوار شده است اگرچه در عین حال که استرالیا یک پنجم مصرف پشم جهان را تامین می کند در نهایت تعجب دیدیم که گونی های مملو از پشم تر و تازه از ایران به آنجا رسیده است!
البته نه به این دلیل که میزان پشم در ایران بیش از استرالیاست، بلکه پشم مرینوس تنها برای بافت پارچه های مرغوب انگلیسی به کار می رود، و به عکس پشم ایرانی برای قالیبافی بسیار خوب است و استرالیا برای قالیبافی ماشینیزه خود از ایران پشم خریداری می کند!
اما هر قدر گوسفند های مرینوس به درد اقتصاد استرالیا خوردند، چند خرگوشی که فیلیپ به همراه آورده بود اسباب زحمت شد، زیرا به زودی تولید نسل این خرگوش ها از کنترل خارج شدند، و اکنون صدها میلیون خرگوش در این قاره پراکنده اند و هر روز هم به تعداد آنها افزوده می شود.
درون جنگل ها، در قلب صحرا ها، بر فراز کوهستان ها، و سرانجام به هر نقطه این سرزمین که مسافرت کنید، بیش از هر چیز خرگوشهای بیشماری را می بینیدکه در میان مزارع و زیر بوته های خشک و یا در میان جاده ها « لول» می خورند! کار به جایی رسیده است که هر روز هزاران خرگوش تنها بر اثر تصادف با اتومبیل کشته می شوند، ما دو نفر هم که به سبب گرمی فوق العاده هوا، شب ها راه می رفتیم از این کار یعنی زیر کردن خرگوش ها بی نصیب نماندیم، زیرا این حیوان ها با شنیدن نعره موتور سیکلت وحشت زده به میان جاده می پریدند و جلوی نورافکن های موتور آنقدر جست و خیز می کردند که زیر چرخ ها می رفتند، که البته چند بار هم ما را به شدت زمین زدند!
بدیهی است وجود این همه خرگوش برای کشاورزی آفت عظیمی است، زیرا هشت خرگوش به اندازه یک گوسفند علف می خورند و بدتر آن که بن و ریشه علف را می جوند، که بر اثر این عمل گیاهان خواه ناخواه خشک می شوند، از طرفی هم در خاک حفره هایی درست می کنند که در فصل باران مبدل به ناهمواری هایی در سطح زمین می گردد که البته این گودال ها در همه جا دیده می شود!
در آغاز کشتن خرگوش ده پوند جریمه داشت، اما اکنون نه تنها دولت برای مبارزه با خرگوش ها جایزه می دهد، بلکه دهقانانی هم که به سهم خود برای از بین بردن این حیوان ها فعالیت نکنند جریمه شده و مورد مواخذه قرار می گیرند زیرا طبق یک آمار رسمی دولتی دو خرگوش در مدت سه سال تبدیل به سیزده میلیون خرگوش می شود! آخرین متدی که دولت استرالیا برای مبارزه با خرگوش ها در پیش گرفته است تزریق یک نوع میکروب است که بیماری مخصوصی میان خرگوش ها رواج می دهد، گرچه ممکن است این کار خطری هم متوجه مردم سازد، اما چه می توان کرد چون راه دیگری برای نابودی این انبارهای گوشت زیرزمینی وجود ندارد!
ادامه دارد...
پینوشت :
نمره آیلتس خانومم 6 شد و تو مهارت های 4 گانه نمرات زیر رو آورد:
L: 5, R: 6.5, W: 5.5, S:6
ازش ممنونم. به خاطر انگیزه و تلاشش و به خاطر اینکه علیرغم مشکلات زندگی متاهلی و کار و نگهداری بچه، برای رسیدن به همه اهداف بزرگ زندگیمون تمام تلاششو می کنه.
دو سوال:
- اون موقع که من اسسمنتم در حال انجام بود، Engineers Australia دو تا کارنامه آیلتس که همدیگرو از لحاظ مهارت های بالای 6 پوشش بدن قبول می کرد. الان هم این شرط برقراره؟
- با توجه به اینکه خانومم مهندس مکانیکه و 3 سال هم سابقه کار مرتبط داره، اسسمنت و عضویت تو Engineers Australia ارزش امتحان دادن دوباره واسه آیلتس و صرف وقت و هزینه رو داره و کمکی به فرآیند کاریابی در آینده می کنه؟
ممنون می شم اگه کسی اطلاعی از این موارد داره، جواب سوالهام رو بده.
برچسبها: استرالیا, مهاجرت
| Design By : Pichak |

