قاضیان در ترازو
بعد مدتها، یه پستی نوشتم درباره چیزی که اصلا ربطی به مهاجرت نداشت (منظورم پست قبليمه) و جزء دغدغه های شخصیم بود. یه ماه یا شاید بیشتر نگهش داشتم و پابلیش نکردم. عمدتا به این دلیل که می دونستم که باعث بحث و تنش میشه و کلا خوشم نمیاد که کسی فکر کنه که من مساله ای رو مطرح می کنم که چالش برانگیز باشه و هی تنور دعوا رو داغ و داغتر کنم که بازدید بلاگم زیاد شه و کامنتها زیاد بشه و بعدش ذوق کنم که عجب وبلاگ پویایی دارم و به به و چه چه به خودم بگم. صرفا واسه اینکه خیلی به این مساله فکر کرده بودم نوشتمش و سعی کردم به کسی هم بی احترامی نکنم و واقعا و با تمام وجودم می دونستم که خیلی ها مطلب منو طور دیگه ای می فهمن، خیلی ها فقط یه تیکه اش رو می چسبن و بحث رو از مسیر خارج می کنن و خیلی ها تهمت می زنن. ولی من با خودم عهد کرده بودم مرز خود سانسوری در بلاگم تا حدی باشه که خطر فیلتر شدن وبلاگم نباشه و به خاطر قضاوت این و اون خودم رو قیچی نکنم. سی سال سانسور کردن خودم کافی بود که اینطوری فکر کنم. این پست رو هم الان می نویسم که فقط چند تا چیز رو توضیح بدم و یه نمایی از کامنتهای عمومی و خصوصی ارائه بدم و قضاوت رو بذارم به عهده همه خوانندگان:
اون موقعی که تعدادی از شاهان این مملکت رو لیست کردم که همشون قدرتشون به واسطه شمشیرشون بوده، می دونستم که حساسیت به بعضی اسما وجود داره. به خصوص وقتی اسم کوروش کبیر رو آوردم. من واقعا به این قضیه باور دارم. تاریخ ایران رو در حد توان و وقت خودم خوندم. من نمی تونم به واسطه منشور حقوق بشر کوروش که 2500 سال پیش نوشته شده، بگم که این آقا بر حق بود و مشروع. مگه میشه یه آدم بی نقص باشه؟ اونم 2500 سال پیش؟ مگه ما به نسل پیش خودمون ایراد نمی گیریم که مثلا با اختلاف سن سی ساله شون قدیمی هستن و اینطور و اونطور؟ حالا چطور از یه آدم 2500 سال پیش یه بت درست می کنیم؟ دوستانی که به من بد و بیراه گفتن، خوبه یه سری به یه کتاب تقریبا بی طرف تاریخی بزنن. من نمي گم فلان كتاب رو بخونين. به هر حال كوروش هم براي كشورگشايي آدم كشت. مگه نه؟ من مطالبي درباره اش توي تاريخ تمدن ويل دورانت خوندم. همون جلد مشرق زمين، گهواره تمدن. دربست قبول نكردم، ولي به نظر بي منطق هم نبود. مگه سلطنت و حکومت همزمان بدون خونریزی در تاریخ بشر معنا داره و ممکن بوده؟ بله، کوروش از زمان خودش خیلی خیلی جلوتر بوده. ولی کامل و بی نقص هم نبوده. به هر حال پادشاهی در مشرق زمین بوده که در مختصات کلی شاهان این سرزمین قرار می گیره و تطابق داره.
در مورد کریم خان زند هم همینطور. شکی ندارم که خیلی ها در مورد اینکه این پادشاه کی بوده و چطور آدمی بوده اطلاعی ندارن. اونم از نظر من مثل محمود خودمون بوده که می دونسته چطور با شعارهای مردم پسند و عدالت خواهانه توده ها رو همراه خودش کنه و ... که در حوصله این بحث نیست. و اونجایی که من خوبی های شاه رو برشمردم، می دونستم که از سوی طرفداران جمهوری اسلامی متهم به طاغوتی بودن می شم و وقتی ازش ایراد گرفتم مطمئن بودم که عده ای منو وابسته به حکومت فعلی فرض می کنند. انگار هیچ حالتی غیر از این دو حالت متصور نیست. یعنی تنها دو شکل حکومت می تونه وجود داشته باشه یکی جمهوری اسلامی و یکی سلطنت مشروطه! عجبا از مردمی که ما باشیم.
قبول دارم که در اینجا به شاه ایرادهای زیادی گرفتم. ولی مگه قرار بود کسی ازش ایراد نگیره؟ به تناسب بحث، اين قضايا ارتباط تنگاتنگي با شاه داشت از نظر من. کی ایراد و انتقاد از افراد رو به تعصب تعبیر کرده؟ کی گفته که من اگه شخصیتی رو نقد کنم و حتی بهش بتازم، متعصبم؟ تعصب اونجایی معنا داره که مخالف من با رعایت ادب بیاد و صرفا اندیشه منو نقد کنه، نه انگیزه احتمالی منو. و بعد من واسه عقیده خودم سینه چاک کنم. واقعا من کجای این مطلب و مطالب دیگه ام چنین رفتاری بروز دادم؟ اینکه یه نفر بیاد و بگه آقا شاه اینطوری و اونطوری بوده و این کارا رو کرده. اصلاحات ارضی کرده، به زنان حق رای داده، دین رو از سیاست جدا کرده و ... . منم مخلص اون آدم هستم و به چنین آدم هایی ارادت و احترام می ورزم. ولی کو همچین نظراتی؟
فرض کنید من غیر مذهبی می خوام با یه مبلغ مذهبی وارد بحث انتقادی بشم. می تونم اینطوری شروع کنم:
« شما آخوندا کلا ....» یا اینطوری: «ببینید، تصور من اینه که روحانیان ...». در ظاهر هیچ توهینی توی هیچ کدوم از دو جمله نیست ولی بار توهین آمیز اولی به شدت آشکاره و من اینطوری شمشیرو از رو بستم و تمایلی به گفتگو ندارم اصلا. اون دوستی که اومد اول به من گفت تو عربی، و اینکه تو خودت رو در همه زمینه ها صاحب نظر می دونی و به خودت چطور جرات دادی که از فردوسی ایراد بگیری، در نظر من کار اول انجام داد. اسم این انتقاد نبود. این یه حمله به شخصیت من بود تا نظرم به واسطه تحقیر شخصیت کم ارزش جلوه کنه. وگرنه اون سوال و انتقاد رو می شد خیلی بهتر و محترمانه تر انجام داد چنانکه برخی دیگر از دوستان انجام دادند. چقدر دوست داشتم یه نفر بیاد و بگه: « علی، من باهات مخالفم. مگه شاه اشتباه کرد که جزایر سه گانه رو پس گرفت؟» یا « دوست عزیز، فکر نمی کنی که درباره خلیج فارس بی انصافی کردی؟ تغییر نام خلیج فارس که فقط ... (همون حرف دوستمون)». اون موقع مطمئنا جواب منم تغییر می کرد. ولی متاسفانه اینطور نیست. اونایی هم که مخالف بودن، یا منو لایق استدلال مخالفشون ندونستن، یا به من تهمت متعصب بودن رو زدن و یا از در نصیحت وارد شدن و اصلا نگفتن که با کجای حرفام مخالفن. یعنی احساس من اینه که خیلی ها مخالفت می کنند به این خاطر که اين حرفها از دهن من در اومده. صرفا گوينده باعث شده كه خيلي ها چنين قضاوتي كنن. البته اصلا به همه نظردهنده ها تعميم نمي دم اين قضيه رو. ولي براي برخي اينطور بوده. نمی تونن نظر منو جدا از شخصیتم بشنون. من اینو هم یه مشکل تاریخی می دونم. مخالفت، بدون داشتن دلیل مشخص و صرفا به واسطه تصویر ذهنی از کسی که نظری داده یا راهی رو رفته. با شاه مخالفت کردیم و با کله آوردیمش پایین، ولی واقعا نمی دونستیم با چیش مخالفیم، الان هم وضع به همین منواله. همه ما مخالفیم، ولی هر کی یه استدلال داره که واسه خودش و تو دلش نگه می داره به عنوان یه گنجینه ارزشمند که معلوم نیست به چه دردی می خوره. ما یا ساکتیم، یا آن طور به جون هم می افتیم که نتیجه اش همون باتومیه که هممون رو خفه می کنه. بالاغیرتا، اگه خواستین منو قضاوت کنین، نوشته هامو با دقت بخونین.
در ضمن، همه آدمها از نظر من خاكستري هستند. همه تركيبي از خوبي و بدي هستند و هيچ استثنايي هم وجود نداره. گاهي ميشه از يه قاتل و جاني حرفي رو شنيد و در زندگي به كار بست كه كاملا درسته و ممكنه آدم رو از اين رو به اون رو كنه. فقط به شرطي كه بتونيم انگيزه رو از انديشه جدا كنيم.
من باز هم خواهم نوشت و اینجا صرفا یه وبلاگ مهاجرتی که طریقه تمدید پاسپورت و گرفتن بلیط و پیدا کردن کار رو توضیح می ده، نخواهد بود. این صفحه مخصوص به من و آینه افکار منه. الان به دلایلی نمی تونم توش راحت بنویسم. اما وقتی یه جای شخصی و بدون محدودیت دست و پا کردم، بی پرده تر خواهم نوشت. احتمالا در آينده پست هاي « در ترازو » رو ادامه مي دم. فقط واسه اينكه بگم كه آدم ها چطور مي تونن تركيبي از خوبي و بدي باشن. به عنوان مثال، يه جستجو درباره «احمد قوام» بكنين. كار بزرگي كه انجام داد در باز پس گيري آذربايجان از شوروي و نقش منفيش در سقوط مصدق.