یک روز به شیدایی، در زلف تو آویزم

  یک روز دو چشمم خیس

    یک روز دلم چون گیس

      آشفته و ریساریس

        بردار دگر بردار، بردار به دارم زن

          از روی پل فردیس...

پراید نقره ای را می راندم به سوی تهران. راز روی صندلی کناری خوابیده بود و نیکداد روی صندلی عقب دراز کشیده بود و من با محسن نامجو زمزمه می کردم. خوب که دقت کردم، زیر پل فردیس بودم... 

این روزها احساسات دوگانه ای دارم. گاهی هوس می کنم که زیر همان پل دود گرفته فردیس رانندگی کنم، با همان پراید نقره ای مدل 85. نمی دانم خوبم، بدم، چه هستم؟ خوشحالی و ناراحتی، شادی و اندوه معنی قبل را برایم ندارد. همه چیز به طور مطلق نسبی است و من هم آدمی نسبی و لحظه ای شده ام. می توانم لحظه ای با چیزی مسخره شادترین آدم روی زمین باشم و لحظه ای دیگر به کوچک بودن رویاهایم پوزخند بزنم

زندگی شاید همین است. زندگی شاید همین تکه های کوچک غم و شادی است. همین لحظه ای که یک مهاجر دور از خانه، دلش برای یک پل تنگ می شود، دلش برای رانندگی با پراید نقره ای دوگانه سوز مدل 85. و همان دیگر لحظه خیس شدن زیر باران مداوم صبح های تاریک زمستان رشت و همان صبحانه صمیمی روزها و روزها و روزها با دوستان.

روی Story Bridge می رانم و دلم پل سفید اهواز را می خواهد؛ با آن قوس سفید مهتابی اش و آن انعکاس زیبای تصویرش در کارون. نیکداد رشته افکارم را پاره می کند: « چه سرزمین قشنگی داریم بابایی! ». دلم آرام می شود. امیدوارم فرزندم مثل من ذهنی سرگردان بین دو سرزمین نداشته باشد.

ذهن مقایسه گر من اما هنوز، همه چیز را در ترازو می نهد. روز را، وطن را، خود را و خدا را... .